گزیده ی اشعار ظهیر فاریابی

64,000 





توضیحات

توضیحات محصول

ابوالفضل طاهربن محمّد ظهیرالدّین فاریابى (ظهیر فاریابی)، در فاریاب بلخ به دنیا آمد. در جوانى به کسب کمال و ادب و تحصیل علوم پرداخت، و در آموختن عربى، نجوم و شعر و حکمت سعى بسیار کرد و در بیشتر شهرهاى ایران به سیاحت پرداخت.

ظهیر فاریابى از شاعران بزرگ خراسان و گویندگان مشهور اواخر سده‌ى ششم هجرى است. شعر او لطیف و دقیق و سرشار از مضمون و زیبایى و لبریز از احساسات و صلابت فکرى است. ظهیر در جوانى ترک دیار کرده و شعر او محصول این سفرها و سرگردانى‌ها و نمونه‌اى از سبک زندگانى اوست؛ چرا که دوره‌ى او یکى از پر هیجان‌ترین عصر تاریخ ایران است. ظهیر معاصر جمال الدّین عبدالرّزاق اصفهانى و مجیرالدّین بیلقانى و حکیم خاقانى شروانى بود. در قصیده و غزل استاد بود و قدرتش در مدح و مدیحه سرایى قابل تحسین است. عهدجوانى شاعر در فاریاب  و نیشابور گذشت و او در این مدّت به کسب علوم و اطلاعات مختلف علمى و ادبى اشتغال داشت و در نیشابور به مدح عضدالدین طغانشاه پرداخت و گویا ایشان نخستین کسى باشد که ظهیر او را مدح گفته است. ظهیر در شعر زیر به مدّت اقامتِ خود در نیشابور اشاره کرده و گفته است:

مرا به مدت شش سال حرص علوم و ادب

 به خاکدان نشابور کرد زندانى

به هر هنر که کسى نام برد در عالم

 چنان شدم که ندارم به عهد خود ثانى

کسى که منکر این ماجراست گو بنشین

 به مجلس تو و بشنو کلام برهانى

ز دست فاقه[۱]کشیدم به هزار شربت زهر

 که کس مرا ز عرق ندید پیشانى

لیکن بى‌التفاتى شاه زندگى را بر او در این شهر دشوار نمود و ناگزیر به مهاجرت از خراسان شد و نیشابور را ترک کرد و به اصفهان رفت و به خدمت صدرالدین خجندى از بزرگان و رجال آل خجند رسید. دولتشاه سمرقندى مى‌گوید:

«روزى به سلام خواجه رفت، دید که صدر خواجه مسکن علما و فضلا است. سلام کرد و غریب وار به جایى نشست، التفات چندانى که انتظار داشت، از صدر خجند ندید و فى‌البداهه قطعه زیر را سرود و به دست خواجه داد:

بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت

 که هیچ کس را زیبد بر آن سرافرازى

ز چیست که اهل هُنر را نمىکنى تمییز

 بدین نعیم مزوّر چرا همى نازى

شرف به فضل و هنر باشد و تو را هست

 تو نیز هم به هنر در زمانه ممتازى

بمن نگه تو به بازى مکن از آنکه به فضل

 دلم به گیسوى حوران نمىکند بازى

اگرچه نیست خوشت یک سخن ز من بشنو

 چنانکه او را دستور حال خود سازى

تو این سپر که از دنیا کشیدهاى بر روى

 بروز عرض مَظالم چنان بیندازى

که از جواب سلامى که خلق را بر توست

 به هیچ مظلمهى دیگرى نپردازى

ولى چندان که خواجه مراعات کردش، در اصفهان اقامت نکرد و به آذربایجان رفت».

مسلما ظهیر مدتى را پس از نخستین ملاقاتش با صدر خجند در اصفهان باقى ماند؛ چرا که خود در یکى از قصیده‌هایش به دو سال اقامتش در آستانه ى صدر خجند اشاره مى‌کند و معلوم است که هنوز زندگانى او سامان نیافته و او گرفتار مُشتى افراد پست و ناکس شده و باآن که یک سال پیش از صدر براى رهایى طلب کمک کرده بود، مشکل وى هنوز حل نشده و همچنان گرفتار و مضطر مانده است:

بزرگوارا بعد از هزار قُرعه و فال

 مرا زمانه به صدر تو کرد راهنمون

دو سال شد که بر این فرّخ آستانه مرا

 شدست دست تفکّر به زیر و روى ستون

چنان مکن که مرا با هزار گنج هنر

 به روزگار تو حاجت بود به مُشتى دون[۲]

منم که پار[۳] همین روز هم درین مجلس همین تظلّم[۴] و فریاد کرده‌ام که اکنون

از این اشعار پیداست که عطایاى صدر نمى‌توانست شاعر را خشنود و راضى کند و از کلام اوآشکار است که اندیشه‌ى عزیمت از اصفهان در وى قوّت گرفته و بنابراین از آن شهر به مازندران و آذربایجان مهاجرت کرد.

[۱] – فقر و تنگدستى

[۲]– افراد پست و فرومایه

[۳]– پارسال، سال قبل

[۴]– دادخواهى

 

اطلاعات بیشتر

اطلاعات بیشتر

وزن 0.107 kg
موضوع

ادبيات و شعر

تعداد صفحات

56

شابک

978-964-8479-47-8

قطع

وزيري

سال چاپ

93

نوبت چاپ

1

مصحح/ویراستار

عباس يزدي, محمد يزدي

نویسنده

ظهير فاريابي

ناشر

فرهنگ دانشجو

دیدگاه ها (0)

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “گزیده ی اشعار ظهیر فاریابی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*