می خواهم دوستت بدارم

75,000 





توضیحات

توضیحات محصول

بهار با شور و هیجان وارد خانه شد و فریاد می‏کشید : «مامان… مامان کجایی… این هم دیپلم دیگر چه می‏خواهی؟» مادرش، جوان بود و تنها سی و هفت سال داشت، امّا چهره‌ی پریده و فرتوتش نشان دهنده‌ی رنج‌های زندگی‌اش بود:
«فدای دختر قشنگم، من فقط خوشبختی تو را می‌خواهم».
شادمانی در آن خانه‌ی کوچک ریشه‌ای نداشت. امّا آن روز برای آن دو متفاوت بود.باید جشن می‏گرفتند. بهار با بی‏قیدی روی کاناپه افتاد:

«وای مامان دیگر از جغرافیا و ریاضی راحت شدم» .

مادر کنارش نشست و با لبخند و محبّتی عمیق نگاهش کرد، بعد با صدای آرامی گفت: «ای کاش می‏توانستم هدیه‌ای ارزشمند برایت تهیه کنم.»

«من همه چیز دارم مامان».

مادر بازهم نگاهش کرد. لحظه‏ای چشم از او برنمی‏داشت. چقدر دوستش داشت. دستش را پیش بُرد و سر دختر را در آغوش گرفت. می‏بوسیدش و موهای نرم و شفافش را نوازش می‏کرد. ناگهان مطلبی به ذهنش رسید و به شکل دردی جانکاه به تمام وجودش رخنه کرد. دختر را محکم‏تر به سینه فشرد. آرزو می‏کرد زمان می‏ایستاد و او همچنان تا بی‏نهایت دخترش را درآغوش می‏گرفت. شاید این‌گونه می‏توانست در برابر تمام آسیب‏ها از او حمایت کند. کمی بعد بهار را رها کرد و با سرعت به آشپزخانه رفت. مشتی آب به صورتش زد و سعی کرد اشک‌هایش را مهار کند. فکر کرد باید شاد باشد و جشن دختر را خراب نکند. صدای بهار او را به خود آورد:

«چی شده مامان؟ ‌باز هم به یاد پدر افتادی؟»

مادر سعی می‏کرد در میان گریه، لبخند بزند امّا حالتی رقّت انگیز پیدا کرد. او به چیز دیگری می‏اندیشید. دوست داشت فقط گریه کند و اشک بریزد؛ به اندازه‌ی تمام فاصله‏ای که قرار بود میان او و دخترش بیفتد. نمی‏توانست از او دل بکند، فکر کرد برای رفتن هنوز خیلی زود است. دخترک به او احتیاج داشت. هنوز وقت آن نبود که در دنیای بی‏رحم تنها بماند. امّا جسم ناتوانش، گویا تمایلی به ماندن نداشت. باز دردی جانکاه از سینه‏اش شروع شد و به تمام سلّول‏های بدنش چنگ کشید. لحظه‏ای گمان کرد زیر پایش خالی شده و در چاهی عمیق و تاریک سقوط کرده است و بعد درهم شکسته و خرد روی زمین افتاد.

*****

تنها صد‏ایی که داخل اتاق کوچک و نیمه ‏تاریک شنیده می‏شد، صدای تیک تاک ساعت دیواری بود. بهار از این پهلو به آن پهلو شد و سعی کرد ساعت را ببیند. از سه گذشته بود و او ساعت‌ها تلاش کرده بود تا بخوابد. بالاخره خسته و کلافه لبه‌ی کاناپه نشست. اولین شبی بود که در خانه تنها بود و نبودِ مادر را با تمام وجودش احساس می‏کرد. حال بدی داشت و سعی می‏کرد تا به ترس عمیقی که در ذهنش شعله می‏کشید، غلبه کند. تمام لایه‏های وجودش را سایه‏های مبهم و ترسناک گرفته بود. بالاخره بلند شد و با عجله‌ای که برای خودش هم عجیب بود تمام چراغ‌ها را روشن کرد. یک مرتبه بغضی که در گلو داشت بیرون داد و با صدای بلند گریه کرد. مدتی بود که مادر از درد سینه‏اش شکایت می‏کرد. امّا او هرگز حدس نمی‏زد قلب مادر توان ادامه دادن ندارد. حالا در بیمارستان بستری بود و او تنهای تنها بود. هزینه‌ی عمل قلب مادر خیلی بیشتر از تمام ارزش زندگی آن‌ها بود. برای صبح خیلی کار داشت. باید به چند آشنا سرمی‏زد و تقاضای پول می‏کرد. فکر کرد برای انجام این‌گونه کارها آمادگی ندارد و به درستی نیز همین‌گونه بود. او فقط درس خوانده بود و گذران زندگی به عهده‌ی مادرش بود و حالا تنها بود، بدون مادر و بدون هیچ پناهی.

******

به سوّمین آدرس نگاه کرد. عصبانی بود. کاغذ را مچاله کرد و روی آسفالت خیابان انداخت. وقتی از دوّمین دری که زده بود نتیجه‌ای نگرفت، دیگر مطمئن بود که تقاضای پول از دیگران بی‌فایده است. به ساعت نگاه کرد نزدیک ظهر بود باید تا ساعت ملاقات، خودش را به آن طرف شهر می‏رساند. سوار اتوبوس شد و به یکی از صندلی‌ها تکیه داد. خسته نبود امّا به اندازه‌ی کافی ناتوان و درمانده شد بود.

نزدیک اتاقِ مادر لحظه‌ای ایستاد و چند نفس عمیق کشید سعی کرد تمام درد و رنجش را بیرون بریزد. مادر، آرام دراز کشیده بود و از پنجره‌ی اتاق به بیرون خیره شده بود. روی نوک پا، خودش را به تخت نزدیک کرد.

«سلام مامان».

زن بدون آنکه برگردد و نگاه کند غم سنگین صدایش را حس کرد. او مادر بود.

«خسته‏ات کردم؟»

ناگهان بغضش ترکید و در حالی که زار زار گریه می کرد، صورتش را به بدن مادر نزدیک کرد و بدون آنکه وزنش را به او تحمیل کند، بوی او را به جانش کشید. بوی بدن مادر با بویی که خاص بیمارستان بود در هم آمیخته بود. امّا باز هم برایش خوشبوتر از تمام عطرهای دنیا بود. مادر نیم‏خیز شد و بعد آرام آرام نشست. احساسی به زن می‏گفت زمان به انتها نزدیک می‌شود. چهره‏اش مانند چینی ترک داری شده بود که منتظر یک اشاره برای شکستن بود. قطره ی اشکی گوشه‌ی چشمش دوید. دست سرد دخترش را گرفت.

«خیلی حرف‌ها برای گفتن داشتم، امّا نمی‏دانم چرا الآن چیزی به یادم نمی‏آید. فقط می‏خواهم نگاهت کنم.»

 بهار سعی می‏کرد آرام باشد. از شب قبل با خود قرارگذاشته بود تا مادرش اشکش را نبیند. مادر نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

«اگر زنده به خانه برنگشتم…»

بهار خواست حرفش را قطع کند، امّا با حرکت دست جلوی او را گرفت.

«اگر زنده نماندم،‌می‏خواهم که قوی باشی، پدر و مادرها می‏میرند و بعد بچّه‏ها مجبورند زودتر بزرگ شوند…»

در آن لحظه مادر مثل معلّمی بود که می‏خواست تمام نصیحتهایش را قبل از توزیع برگه‏های امتحانی بگوید. صد‏ایی از دور در سرش فریاد کشید:           « فرصتی نداری!». دخترش را نگاه کرد و به او خیره ماند. دیگر ساکت بود و بعد یکباره روی تخت افتاد و دستگاهی که به وی وصل بود، ناگهان با صد‏ای عجیب تنها خط صافی را نشان می‏داد. چند ثانیه طول کشید تا بهار دکتر و پرستارها را مطلع کند. پرده‏ها کشیده شده بود و چند پرستار با سرعت در حال رفت و آمد بودند. پر از حیرت و ناباوری بود؛ چند دقیقه‌ی دیگر گذشت و او همچنان آرام و مظلوم، تنها تلاش دکتر را از پشت پرده نگاه می‏کرد. گنگ بود و چهره‏اش سردتر از همیشه به نظر می‏رسید. مدتی آنجا به انتظار ماند و به مقابل خیره شد. انتظاری کشنده بود، امّا مادر هیچگاه زنده از آن اتاق بیرون نیامد. در آن لحظه مانند کودک خردسالی بود که هیچ چیز را درک نمی‏کرد. کمی بعد، دکتر مقابلش ایستاده بود، لحظه‌ای فقط به بهار نگاه کرد؛ نگاه مرد پر از ترحّم بود.

«فقط شما همراه این خانم هستید؟»

بهار نگاهش کرد ولی  جوابی نداد، در واقع هیچ جوابی نداشت.

«ما تمام تلاشمان را کردیم، متأسفم…»

دیگر به حرف‌های مرد اهمیّتی نداد، تنها کاری که توانست انجام دهد همراهی با برانکارد مادر بود تا سردخانه بیمارستان. همه چیز آنقدر سریع پیش رفته بود که در نظرش تمام اتّفاقات غیر واقعی بود، یک خواب بود که با بیدار شدنش کابوس تمام می‏شد. مادر، کمی قبل با او صحبت می‏کرد، نوازشش می‏کرد و دستانش را گرفته بود. حالا چطور جسم او را به جای دیگر منتقل کرده بودند و تنها می‏گفتند: «متأسفیم، ما تمام تلاشمان را کردیم!»

بهار ساعت‌ها روی نیمکت سالن بیمارستان نشست. فکرکرد اگر مادر مُرده، پس او چرا هنوز زنده است!؟ چطور می‏توانست تحمل کند؟ باید از غم می‏مُرد. باید دنیایش به آخر می‏رسید. درک اتّفاقی که افتاده بود تقریباً برایش غیرممکن بود.

اطلاعات بیشتر

اطلاعات بیشتر

وزن 0.476 kg
نویسنده

اعظم اصغري

مصحح/ویراستار

محمد يزدي

موضوع
قطع

وزيري

سال چاپ

91

ناشر

فرهنگ دانشجو

نوبت چاپ

2

تعداد صفحات

248

شابک

978-964-8479-31-7

دیدگاه ها (0)

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “می خواهم دوستت بدارم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*