هویت سوخته

35,000 ریال





توضیحات

توضیحات محصول

پیشگفتار :

بی شک از ایران باستان تا به امروز فرهنگ و هویت ملی ما زبا نزد عام و خاص و مورد توجه ملل جهان بوده و هر جا که نام ایران  آمده ، فرهنگ و هنرش نیز الگوی مناسبی برای دیگر تمدن ها بوده است. چه آثاری که به غارت و یغما  رفته و چه آنهایی که باقی مانده، همه و همه حاکی از  طبع عظیم ، روح سرشار و خلاق ایرانیان داشته است . بخاطر این غنای فرهنگی و روح خلاق و هنر آفرین همیشه اجانب از روی حسادت چشم طمع به این آب و خاک دوخته  و  به  روشهای  مختلفی آن را  مورد تعرض  قرار داده اند و برای دستیابی به این هدف شوم خود  لحظه ای هم چشم فرو نبسته اند . 

 هویت سوخته بیانگر گوشه ای از زخم ها و دردهای جامعه ی کنونی ماست که دشمنان و استعمارگران با سیاست و ترفند های مختلف برای دستیابی به اهداف نا میمون ، زهر زجرکش خود را با دست های پلیدشان بر پیکر با هویت میهن عزیز ما تزریق کرده اند  بطوری که امروزه این آلودگی دامن گیر اکثر اقشار جامعه بخصوص خانواده های مظلوم و زحمتکش جامعه شده و همانند بیماری مسری در هر کوی و برزنی  فراگیر شده  و شالوده و بنیان خانواده ها را متزلزل ساخته  و سرانجام  آنها را به دادگاه های خانواده کشانده و بجز جدایی، اشک، حسرت ، آه  و  نابودی چیز دیگری عایدشان نشده است .                      

   آری این ویروس خطرناک ، همان  اعتیاد  است که امروزه همچون هیولایی انسانها را به کام خویش فرو می برد و قدرت و توان و اراده ، حمیت و غیرت را از آنان سلب نموده و چهره ی واقعی انسانیت و آدمیت را مخدوش کرده و رشد تصاعدی آن، جمعیت کشور را نیز تحت تاثیر قرار  می دهد .

دشمنان ما با هدف قرار دادن نسل جوان و نوپا یعنی نسل پر انرژی و سرنوشت ساز جامعه، تا حدی به نیات شوم خود دست یافته  و مغزهای آنان را استثمار و قدرت تفکر و تأمل را نیز از آنان سلب نموده اند .

شاید اکثر مردم متوجه نباشند که این افراد به شدت  بیمار هستند و به دیده حقارت به آنها می نگرند و طرد شدن آنها از جامعه نه تنها کاری را از پیش بر نمی برد، بلکه  باید برای بهبودی آنها برنامه ریزی شود . این برنامه می تواند از طریق یک سازمان ،ارگان ، کانون، خانواده ، حتی همسر و یا یک دوست صورت گیرد تا  وضعیت تاسف بار  چنیین افرادی بهبود یابد و در نهایت آنها را به مرز خودباوری و سلامت برساند .

هویت سوخته ؛ روایت زندگی هنرمندی نقاش و نگارگری است که هر روز در حین نگارگری سرگذشت خود را برای شاگردش بازگو می کند  ،  پیامی که اساس آن  اشتراک در تجربیات دردناک گذشته خود و دوستانش است . امروزه بازگو کردن تجربیات می تواند بهترین را ه حل برای ترک اعتیاد باشد.اعتیاد به هیچ شخص، قوم  طبقه  و … رحم  نمی کند. چه آنهایی که برای ادامه ی مبارزه خود را قربانی می کنند و چه آنهایی که تحت تاثیر این معضل  قرار می گیرند.  بنابراین غفلت جایز نیست بلکه باید  هوشیار بود و علاوه برآن   نوعی روانشناسی اخلاقی –  اجتماعی مورد نیاز است تا یک روش زندگی جدیدی ارائه شود که آسیب پذیر نباشد .

هویت سوخته ؛ تلنگری است برای هر خانواده که چگونه با این معظل کنار بیاید، چگونه مقابله کند و چگونه از حریم خانواده ی خویش حراست نماید .آیا هرگز باور می کردید که روزی یکی از عزیزترین عضو خانواده تان در مرداب اعتیاد دست و پا بزند؟ وقتی اعتیاد چهره واقعی خود را  بروز می دهد که انسان متوجه می شود که خیلی دیر شده است .

 به امید روزی که این بلای خانمان سوز بکلی ریشه کن شده و این دغدغه و نگرانی در هیچ خانواده ایران اسلامی وجود نداشته باشد .

جمال مراقی

تابستان ۱۳۸۷

 

 

 

 

 

   هر روز که از مدرسه تعطیل می شدم مسیر هنرستان تاخانه را پیاده طی می کردم.درطول مسیر دکان ها و مغازه های بی شماری وجود داشت اما آنچه که در آن خیابان برای من شگرف بود و چشم مرا به آن خیره می ساخت و پای مرا از حرکت باز می داشت « گالری سبز » بود.گالری ای که به تمام آن خیابان روح و طراوت خاصی  می بخشید و مثل نگینی درخشان آن خیابان را زینت داده بود . طرح ها و نقش هایی با سبک های مختلف،تابلوهای بسیار نفیس با موضوع های مختلف شاد و غمگین،رنگ های سرد و گرم و خلاصه تابلوهایی که زندگی در آن جریان داشت .در واقع منظره های شگفت انگیزی که پا را از واقعیت هم فراتر گذاشته بودند.گویی قسمت عظیمی از طبیعت را جدا کرده و بر روی آن بوم چسبانده بودند .خیلی راحت انسان می توانست عظمت هستی را در آن تابلو ها بیابد.هرچه که به تابلوها نگاه می کردی حریص تر   می شدی ،چنان ذهنت پرواز می کرد که گویی در میان تابلوها و مناظر زیبای آن نشسته ای.ولی وقتی که چشم واقعیت باز می کردی خودت را پشت ویترین یا کنار تابلوها می دیدی، عبوس می شدی.تابلوها خیلی با آدم مأنوس بودند.درگوشه ی بیشتر تابلوها اسمی به صورت گرافیکی نوشته شده بود.خیلی کنجکاو شدم تا بدانم این شخصیت چه کسی است؟با خود اندیشیدم که حتما این هنرمند باید دارای روحی لطیف ،چشمی بصیر و دستی توانا داشته باشد که این چنین بر این تکه پارچه ها و  بوم ها نقشی ارزنده می آفریند.

     هر روز قبل از رسیدن به خانه در جلوی گالری توقف می کردم و سیر تماشا می کردم و بعد به سمت خانه حرکت می کردم و تصاویر را با خود تا خانه می بردم.صاحب گالری که شخص جوان ، خوش چهره و خوش اخلاقی بود و پی برده ه بود که من هر روز در جلوی مغازه اش توقف می کنم و به ویترین و تابلوهای او خیره می شوم از من پرسید:

– ببخشید آقا چیزی می خواستید؟

من که غرق در تماشای تابلوها بودم گفتم:

– نه خیر،یعنی بـ بله.

– بفرمایید.

– آقا می خواستم بدونم این تابلوها اثر چه کسی هستن؟

– می خوای چی کار کنی؟

– هیچی آقا من در هنرستان درس می خونم و شیفته ی هنر و زیبایی ها به خصوص نقاشی هستم.گه گاهی هم خودم دست و پا شکسته چیزهایی می کشم ولی این نقاشی ها واقعا بی نظیرند.

سرش را تکان داد و گفت:

– آهان فهمیدم،پس گفتی اهل هنری؟

– ما که خاک پای هنرم نمی شیم و تازه درسشو شروع کردیم ولی شیفته ی هنر و هنرمندان هستیم و به یک اثر هنری از ته دل عشق می ورزیم.

-بارک الله.

-حالا نمی خوای بگین این تابلوها اثر چه کسی هستن؟

چند ثانیه ای مکث کرد روی لب هایش را با زبانش تر کرد و همان طور که یک چشمش به من و یک چشمش به تابلوها بود گفت:

– این ها اثر استاد«تورج ملک» هستند.

-گفتید تورج ملک؟کجا می تونم ایشونو پیدا کنم؟

– بله،هیچ جا…

با شنیدن این کلمه به کلی از زمین کنده شدم وگفتم:

-یعنی چی هیچ جا،یعنی خدای نکرده و زبانم لال ایشون فوت کردن؟ولی تاریخ تابلوها که تازه اس.

– نه خیر پسر خوب.ایشون زنده اس،اما کسی رو نمی پذیرن.

– یعنی هیچ کی رو ؟

– نه خیر عرض کردم.

من خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . پیش خودم خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم که چه دلیلی وجود دارد که او کسی را به خدمت نمی پذیرد؟چرا شخصیت های بزرگ به جایگاهی می رسند خودشان را گم می کنند؟چرا خودشان را از همه جدا می کنند؟چرا بین خودشان و دیگران حصار می کشند؟ذهنم رفت به سوی خودخواهی و خودپرستی او.خیال کردم شاید در کبر و غرور گیر کرده.چرا؟چرا باید یک هنرمند این گونه باشد؟هنر باید برای مردم و در خدمت مردم باشد و هنرمند خودش را از مردم سوا نکند.کسی که چنین توانایی عظیم و استعداد شگرف دارد چرا از مردم روی گردان است و در انزوا به سر می برد؟چرا مگرچه چیز از این مردم دیده و رنجور شده که خودش را از خلق  بریده؟هزاران سوال شبیه این ها به مغزم خطور    می کرد و می خواستم به پاسخ آنها پی ببرم و بدانم چرا؟

هر روز از جلوی گالری رد می شدم و اسم تورج ملک در ذهنم نقش می بست.گاهی او را در ذهنم آدم جوان، لاغر وگاهی میان سال و تنومند و گاهی او را مسن و مفلوک و صورتی چین و چروک خورده و قامتی خمیده فرض می کردم و گاهی موهای سر و محاسنش را بلند و بافته شده و گاهی با سبیل تاب داده و مغایر با افراد معمولی       می پنداشتم و آنچه را که در ذهنم تصویر او را ترسیم می کردم خیالی بیش نبود و بعد روی آنها را خط بطلان می کشیدم، ولی می خواستم بدانم او چه کسی است.ظاهر و باطنش را بدانم و با او آشنایی پیدا کنم.از کجا آمده ؟چرا خودش را مخفی نگه      می دارد و چرا کسی را نمی پذیرد؟ او چه کسی می توانست باشد؟هنر ها و اثرهای بزرگ همیشه از روح های بزرگ نشأت می گیرند وصاحبان آنها دارای روح های بسیار لطیفی هستند ولی چرا یک هنرمند بزرگ مانند تورج ملک باید اجازه ی ملاقات به کسی ندهد؟

     یک روز که طبق عادت دیرینه جلوی گالری سبز ایستاده بودم و تابلوها را می نگریستم تصمیم گرفتم  مجددا به داخل گالری بروم تا اگر بتوانم آدرسی را ازصاحب گالری بگیرم و بتوانم گمشده ام را پیدا کنم. سه نفر با کت و شلوار شیک وکراوات و با ظاهری آراسته در داخل گالری بودند و تابلوها را نگاه می کردند و از تماشای آنها حیرتی عجیب به آنها دست می داد.صاحب گالری تابلو ها را به آنها معرفی می کرد.من یواشکی به داخل رفتم.صاحب گالری به تابلوها اشاره می کرد و به آنها می گفت:« این تابلوها سبک کوبیسم هستند،این ها سبک امپرسیونیسم و این ها هم فتوریسم و این ها هم رئالیسم هستند.بله همان طور که عرض کردم ۵۰% از تابلوهای این گالری اثر استاد ارجمند«تورج ملک» هستند ولی آقای ملک پایبند به یک سبک خاصی نیست و خودش بانی یک سبک جدید است.سبکی که برگرفته از روح و فرهنگ ایرانی ،قدرت تفکر ،حس آمیزی عجیب،پالایش روح و عاطفه و احساس ایشان حکایت دارد.اوبه نگارگری های گذشته خیلی علاقه مند است .

آن سه مرد شیک پوش زیر لب پچ پچ می کردند و به خاطر تعجب سری تکان دادند و یکی از آنها گفت:

-واقعاً بی نظیره.ما این چهارتا تابلو رو می خواهیم.

یکی از آنها گفت:

لطف کنید خوب بسته بندی کنید چون راه دوری باید بروند.ما این ها را فردا با خودمان به پاریس می بریم.

بعد ازجیب داخل کتش مقداری چک تراول پرداخت کرد و گفت:

– پس ما فردا برای بردن تابلوها مزاحم می شویم.

-خواهش می کنم مراحم هستید ،قدم بر دیده ی منت ما می گذارید.

– استدعا می کنم.

– فعلاً خداحافظ.

– خدانگهدار.

         آنها خداحافظی کردند و با ماشین مدل بالای خود حرکت کردند.صاحب گالری  با دیدن من به سمت من آمد وگفت:

– شما چه طورید؟

-خوبم.شکر خدا

-کاری می تونم براتون انجام بدم؟

– شما اگر آدرس استاد تورج ملک رو دراختیار من قرار بگذارید من از لطف شما ممنون می شم.

نفس بلندی کشید و تبسمی کرد و گفت:

– پسر خوب چه فایده ،آدرس خالی به چه دردت می خوره؟

– ازشما خواهش می کنم .شما آدرس بده.کارتون نباشه.می خوام از نزدیک ملاقاتشون کنم.

– حالا که اصرار می کنید باشه،ولی باید صبر کنید تا با ایشون هماهنگ کنم و ببینم می تونم ایشونو متقاعد کنم تا شما به خدمت ایشون بروید یا نه.شما فردا  سری به اینجا بزنید تا ببینم چه می شود کرد.

– حتماً.

از لطف شما بی نهایت سپاسگذارم.

– خواهش می کنم.

      باشور خاصی روانه ی خانه شدم و امیدوار بودم که این کار انجام شود.درس هایم را مرور کردم و بعد از صرف شام با خیالی امیدوارانه به بستر رفتم.درهنرستان هم آن روز موضوع بحث « سبک های هنری جهان »در هنر رنسانس،هنر رمانتیسم،هنر رئالیسم، و هنر ناتورالیسم،و . . .  بود که با تمام وجود به آنها توجه می کردم تا راحت بتوانم سبک آثار هنر بزرگان را تشخیص دهم و تفاوت بین آنها را راحت درک کنم.

     وقتی از هنرستان تعطیل شدم بازهم آن چه که در نظرم تلأ لو می کرد «گالری سبز» بود و وعده ای که صاحب آن به من داد.سر ظهر بود و گرمای هوا همه جا را مورد پوشش خود قرار داده بود.درمیان شلوغی خیابان ها و ازدحام جمعیت و تردد ماشین ها فقط گالری بود که چشم من او را می جست.همه چیز بود اما برای من نبود.من به دنبال گمشده ای بودم که مدت ها آثارش بر ذهنم نقش بسته بود و درونم نادیده او را می خواند،گالری طبق معمول بازدید کننده ی زیادی داشت .مدتی بیرون صبر کردم تا مشتری های داخل گالری رفتند ، بعد وارد شدم و گفتم:

– سلام آقا.وقتتون به خیر.

– علیکم السلام.عاقبتتون به خیر.

و با دست به سمت صندلی که کنار میزش بود اشاره کرد و گفت:

– بفرماید بشینید.چای میل دارید؟

– مچکرم.

-خوب جوون خودتو معرفی نکردی؟

– بنده غلام شما محمد، یعنی محمد معین هستم.

     انگشتانش را در محاسن نرمش فرو برد و سرش راپایین آورد و از پشت عینک به من خیره شد و گفت:

– آقا محمد،اسم بسیار خوبیه،آقا محمد باید به خدمتتون عرض کنم که شما یک آدم فوق العاده خوش شانسی هستید.جناب استاد تورج ملک خیلی وقته که با هیچ کس مراودت و همنشینی ندارن تنها کسی که زیاد با ایشان نشست و برخاست داره خودم هستم.دیشب بالأخره با سماجت فراوان بنده توانستم ایشان را متقاعد کنم که امروز ساعت ۷ شما را نزد ایشون ببرم.

ازخوشحالی چشمام برقی زد . خودم را روی صندلی جمع و جور کردم و گفتم:

– شما که استاد را می شناسید و با او همنشینی دارید.چرا کسی رو نمی پذیرند؟ چرا باید…

اطلاعات بیشتر

اطلاعات بیشتر

وزن 0.430 kg
نویسنده

جمال مراقي

موضوع

رمان و داستان

تعداد صفحات

266

ناشر

فرهنگ دانشجو

قطع

وزيري

سال چاپ

88

نوبت چاپ

1

شابک

978-964-8479-10-2

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هویت سوخته”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*